از وضع کامنت ها پر واضح است که دوستان کمتر وقت می کنند که به وبلاگ دوستانشان و حتی وبلاگ های خودشان سر بزنند و محض رضای خدا یک نظر هم بدهند.
همه در گیر کار و درس و مدرسه ودانشگاه و... هزار برنامه ی دیگه هستن ! من هم از این قاعده مستثنی نیستم و مثل همه آدم های دنیا همش وقت کم میارم.
جالبه که وقتی آخر شب چرتکه میندازم که امروز روی هم رفته چند کار مفید انجام دادم ، تعداد کارهای مفیدم به انگشت های یک دستم هم نمی رسد و خلاصه اینکه معلوم میشود همه وقتم را صرف کاری کردم که هیچ ارزش آخرتی و حتی دنیایی نداشته و به امید اینکه فردا زنده باشم و همه کارهای عقب افتاده ام را انجام دهم، با خیال آسوده می خوابم.
بگذریم...........
چیزی به شروع امتحانات پایان ترم نمونده و حالا که به کتابهای تمیز ودست نخورده خودم نگاه می کنم لذت می برم از اینکه مثل همه دانشجوهای ایرانی شب امتحانی هستم وبا آرامش خاصی دوباره کتابها رو با احترام فراوان به قفسه بر می گردونم.![]()
پنج شنبه همین هفته امتحان میان ترم دارم اون هم چه درسی؟!!! فلسفه آموزش وپرورش!!!!![]()
![]()
![]()
برای من که رشته ام تجربیه هیچ چیز دردناک تر از این نیست که بخوام نظریه باتلر و دیوئی و فینیکس و برودی رو حفظ کنم و یا با هم مقایسه شون کنم.
از بحث های کلاسی هم که جز تعریف وتمجید از آقای دیوئی چیزی عایدمان نشد....
خلاصه اینکه 5 روزه که روی 4 صفحش وقت گذاشتم تا این چهار تا اسم حفظم شد و فهمیدم که هر کدومش چه نظری داره!!!!
ولی بعد از خوندن این 5 صفحه در طول این 5 روز احساس کردم که فیلسوف قابلی میشم و به قول استاد ابوطالبی (که ذکرش بخیر باد) ترشی نخورم حتما یه چیزی میشم...![]()
امیدوارم بتونم توی 3 روز باقی مونده 28 صفحه دیگه رو بخونم....که با پشتکاری که دارم حتما می تونم........![]()
از همه اینا بدتر اینکه 5 شنبه هفته پیش با معاون آموزشی درباره برنامه ترم بعدی بحث داشتیم. معاون آموزشی می گفت همه جای ایران 5 شنبه مراکز ضمن خدمت تعطیل اند و فقط ما در کل گیتی از این قاعده مستثنی بوده ایم که من بعد ما هم از این قاعده مستثنی نخواهیم بود و سه راه حل ناممکن به ما پیشنهاد کرد:
اول اینکه روزهای کلاسی ما شنبه و یکشنبه باشد؛ که از نظر ما دانشجویان که همه معلم هستیم این کار غیر ممکن است و ظلم به دانش آموزان است.
دوم اینکه روزهای کلاسی ما سه شنبه وچهارشنبه باشد که باز هم به همان دلیل فوق ناممکن است.
و سوم که پیشنهادی بود در حد پارا المپیک: اینکه ؛ در هر ترم تنها به 12 واحد اکتفا کنیم و به عبارتی سالیان سال طول می کشد که ما صاحب یک مدرک لیسانس ناقابل از دانشگاه بین المللی تربیت معلم علی بن مهزیار شویم....![]()
بعد از این بحث که مثل همه بحث ها بی نتیجه بود ، معاون آموزشی فرمودند شما مشورت فرموده ودر نهایت کار را به کاردان بسپارید و...خودمان صلاح کارتان را بهتر از شما می دانیم و...![]()
خلاصه به دلمان ماند که یکبار هم که شده در این بحث ها به نظر ما هم که خدا وکیلی این بار از روی تنبلی و منافع شخصی مان نبود ، توجه کنند...![]()
![]()
![]()
روز چهارشنبه برای بازدید به یکی از مراکز بهزیستی رفتیم. جایی که در آن کودکان عقب مانده ذهنی حمایت پذیر نگه داری می شود.
نمی دونم شمااز بچه های حمایت پذیر یا ایزوله چقدر می دونید اما برای من که در رشته استثنایی تحصیل می کنم ، نام این افراد نامی آشناست.
همیشه علاقمند بودم که این افراد رو از نزدیک ببینم و این فرصت روز چهارشنبه پیش آمد. وقتی وارد اولین اتاق شدیم، تقریبا افرادی رو که می دیدم همونجوری بودند که انتظار داشتم. سن همه زیر 14 سال بود. من ویاسی جلوتر از بقیه راه می رفتیم. یاسی تا بچه ها رو دید اشک توی چشماش حلقه زد. اما من با ذهنیتی که از این بچه ها داشتم خیلی شوکه نشدم. کمی اونور تر که رفتم با دست های بسته یکی از بچه ها مواجه شدم. علتش هم خود آزاری بود. اونورتر یکی از بچه ها دستش به شدت زخمی بود و البته دستهای اون هم بسته بود.علت رو جویا شدیم. گفتند دستش را گاز می گیرد وزخم می کند. کمی آن طرف تر یک پسر بچه روی زمین تکان می خورد و کودکی که روبرویش بود یک بند و بدون انقطاع می خندید. خنده هایش اعصاب آدم را خورد کرد. یاسی به من در گوشی گفت به اون دختره نگاه کن. چقدر چشماش حرف برای گفتن داره! انگار همه چیز رو می فهمه! بهش نگاه کردم واقعا چشماش حرف برای گفتن داشت. یاسی دوباره چشماش پر از اشک شد. از رقت قلب یاسی واینکه زود اشکش در میومد، تعجب کردم. وقتی برگشتم و دیدم که آقایون همه کنار کشیدن وبعضی هاشون هم با چشمانی اشک بار به حیاط می رفتند ، به احساس خودم شک کردم. البته من هم مثل هر انسان دیگری تحت تاثیر قرار گرفته بودم اما با پیش زمینه ای که داشتیم انتظار نداشتم که همه بزنند زیر گریه!
اما وقتی رفتیم توی اتاق دومی ، با بچه هایی مواجه شدم که انتظار نداشتم. یکی از بچه ها ضمن اینکه معلول ذهنی بود ، نابینای مطلق هم بود . آن یکی هم پشت سرش (آنجا که مخچه قرار می گیرد) صاف بود . استاد می گفت به این افراد می گویند افراد بی مخ!
یکی دیگر از بچه ها سفید گچی بود(غیر طبیعی) و پوست واستخوان بود. چهارده ساله بود اما به اندازه یک کودک سه ساله به نظر می رسید. وضعیتش را جویا شدیم : گفتند تغذیه اش فقط شیر است وهیچ چیز دیگری مصرف نمی کند.
طاقت نیاوردم. ناخود آگاه اشک می ریختم و به سرعت از انجا خارج شدم. سوار مینی بوس شدم ومنتظر ماندم تا بقیه بیایند. وقتی برمی گشتیم همه در فکر بودیم. حتی یک کلمه هم میان ما رد وبدل نشد.
وقتی به مباحثی در روانشناسی می رسیم که آیا می توانیم این افراد را از بین ببریم و آن ها را بکشیم ، سخت به فکر فرو می روم. شاید زندگی برای آن ها آنقدر ها که ما فکر می کنیم بد نباشد. شاید تعریف آن ها از زندگی ایده آل همین باشد.
آیا ما حق داریم برای آن ها و بودن ونبودنشان تصمیم بگیریم؟!!!!!
پس از رمی آخرین بت بی درنگ قربانی کن...! و اکنون در منی ای " ابراهیمی "و اسماعیلت را به قربانگاه آورده ای..
اسماعیل تو کیست؟ چیست؟
مقامت؟ آبرویت؟ موقعیتت و شغلت؟ پولت؟ خانه ات ؟ باغت؟ اتوموبیلت؟ معشوقت ؟ خانواده ات؟ علمت؟ درجه ات؟ هنرت؟ روحانیتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانیت؟ زیبائیت...؟
من چه می دانم؟ این را تو خود میدانی! تو خود آن را ، او را _ هرچه هست و هرکه هست_ باید به منی آوری و برای قربانی ، انتخاب کنی. من فقط نشانیهایش را به تو بدهم :
آنچه تو را در راه ایمان ضعیف می کند،
آنچه تو را در رفتن ، به ماندن می خواند،
آنچه تو را در راه مسئولیت به تردید می افکند،
آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است،
آنچه دلبستگی اش نمی گذارد تا پیام را بشنوی، تا حقیقت را اعتراف کنی،
آنچه تو را به فرار می خواند،
آنچه تو را به توجیه وتاویل های مصلحت جویانه می کشاند،
و عشق ِ به او کور وکرت می کند.ابراهیمی ای و ضعف اسماعیلی ات ، تو را بازیچه ابلیس می سازد.
در قله بلند شرفی و سراپا فخر وفضیلت! در زندگی ات تنها یک چیز هست که برای بدست آوردنش ، از بلندی فرود می آیی، برای از دست دادنش ، همه دستاورد های ابراهیم وارت را از دست می دهی!
او اسماعیل تو است!
اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد یا یک شی ویا یک حالت ، یک وضع و حتی یک نقطه ضعف!
اما اسماعیل ِ ابراهیم ، پسرش بود.
* * * * *
و اکنون ، تو ای که به منی رسیده ای، ابراهیم وار، باید قربانی ات را آورده باشی، باید از هم آغاز، اسماعیلت را برای ذبح در منی انتخاب کرده باشی!
اسماعیل تو کیست؟ چیست؟
نیازی نیست که کسی بداند ، باید خود بدانی وخدا!
من نمی دانم ! هر چه در چشم تو ، جای اسماعیل را در چشم ابراهیم دارد، هر چه تو را در انجام مسئولیت ، در کار برای حقیقت، سد شده است ، بند آزادیت شده است، پیوند لذتی شده است که تو را به ماندن با خویش می خواند ، همچون غل جامعه به زمین استوارت بسته است، نمی گذاردت بروی، همان که با ابلیس همداستان می شود تا نگهش داری . همان که گوشت را در برابر پیام حق کر می کند، و فهمت را تار ودلت را چرکین! همان که برایت عصیان در برابر فرمان ایمان وفرار از زیر بار مسئولیت سنگین و دشوار را توجیه می کند، هر چه و هر که تو را نگه می دارد، تا نگهش داری...!
اینها ، نشانی های اسماعیل است، تو خود او را در زندگیت بجوی وبردار و اکنون که آهنگ خدا کرده ای ، در منی ذبح کن !
گوسفند را از هم آغاز تو خود انتخاب مکن، بگذار خدا انتخاب نماید، وآن را به جای ذبح اسماعیلت ، به تو ارزانی کند.
اینچنین است که ذبح گوسفند را به عنوان قربانی ، از تو می پذیرد،
ذبح گوسفند ، به جای اسماعیل قربانی است، ذبح گوسفند به عنوان گوسفند، قصابی!
دکتر علی شریعتی
من ، آن کسی که می خواستم باشم، نشدم، همان کسی هم که شده بودم ، نماندم و
همان کسی هم که بودم ، نیستم.
چه زندان ها برایت کشیدم
و چه زندان ها خواهم کشید
و چه شکنجه ها تحمل کرده ام
و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد، اما...
خود را به استبداد نخواهم فروخت،
من پرورده آزادی ام، استادم علی است.
مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر،
و پیشوایم مصدق،
مرد آزاد ، مردی که هفتاد سال برای آزادی نالید،
من هر چه کنند ،
جز در هوای تو دم نخواهم زد ، اما،
من به داشتن تو نیازمندم،
دریغ مکن ،
بگو هرچه لحظه کجایی و چه می کنی؟!
تا بدانم آن لحظه کجا باشم ، چه کنم....!
آزادی، خجسته آزادی...
دکتر علی شریعتی
پی نوشت۱: حذف سلسله هاي پادشاهي ايران از كتابهاي درسي مدارس
پی نوشت۲:نامه اي از طرف خدا
خدایا به ابر بگو که ببارد که زمین وجود من سخت تشنه رحمت توست..........
منتظر رحمت بی پایان تو _ من
این روز ها در اهواز ما اتفاقاتی می افتد که آدم انگشت به دهن می ماند، واقعا!!!!
آخر یکی نیست بگوید مردم محترم خوزستان، چرا عادت کرده اید بی خودی شلوغش کنید؟!!! چرا پا می شوید می روید در خیابان سی متری سر وصدا می کنید! خب آخر چرا اینقدر آشوب به پا می کنید، هان!!! چرا آرامش مردم را سلب می کنید؟!
اگر قرار باشد هر کس از کار بیکار شود یا اساسا بیکار باشد به خیابان بیاید وسرو صدا کند که نمی شود؟!! چرا بیخودی می گویید گرانی وتورم شما را از پا در آورده!!! خب این همه پول نفت که دولت خدمتگذار در جیب شما مردم عزیز می ریزد و در سفره های شما توزیع می کند را چکار کرده اید؟! اصلا پول نفت هیچ! با سهام عدالت 400000هزار ریالی تان چکار کرده اید....؟!!!
حالا دیگر با این جماعت خس وخاشاک راه می افتید وشعار می دهیدو بیکاری را بهانه می کنید....؟!! آخر مگر فقط شما بیکارید...میلیون ها جوان سال های سال است که بیکارند اما جیکشان هم در نیامده! آنقدر گستاخ شده اید که اگر دو روز غذا نخورید، یاغی می شوید! مگر بد کاری کردند برای اینکه شما خسته نشوید این چینی ها را به جای شما وارد شرکت ها و کارخانه ها کردند ، هان؟!
اصلا دو روز هم شما مثل بقیه ی جماعت ِ بیکار، نداری بکشید، تا قدر عافیت بدانید....حقتان است!!!!!!!
************
اینها همه به کنار ، از این قشر به اصطلاح فرهیخته انتظار نداشتم که امروز در دانشگاه شهید چمران آقای سخنران خیلی خیلی محترم(!) را به این شکل از آمفی تئاتر بیرون کنند. خدا می داند با این جوان های ما چه کرده اند که به خاطر یک مشت منافق(!) اینگونه دست وپا می شکنند....
واقعا این روزها مردم نمک می خورند و نمک دان می شکنند ، متاسفانه!!!

پی نوشت: دوستان عزیز خوش حال می شویم اگر که به وبلاگ کلاس ساکت که متعلق به بچه های کلاس من است سری بزنید.
لینک خبری۱ : رتبه 172 برای ایران در زمینه آزادی مطبوعاتی
لینک خبری۲: کرزای تخلف در انتخابات را پذیرفت،ما ماندیم و یک پیام شتابزده
وقتی از دانشگاه به خونه بر می گشتم ، نگاهم به پل معلق بود. چند ساله که به این پل با حسرت نگاه می کنم. البته خود پل خیلی دلم رو نمی سوزونه دلم بیشتر برای رودخانه ای که زیر پل جاری بود ،می سوزه!
رودخانه ای که ما بهش میگیم شط ! چه خاطراتی از این شط ّ کارون داشتم. قبلا وقتی از روی پل رد می شدم ، نور چراغای رنگی که روی آب میفتاد حس زنده بودن رو بهم تزریق می کرد ! توش آب بود... گاهی وقتا تو فصل زمستون پارک ساحلی رو می بستن چون آب رودخونه می زد بیرون و پارک رو آب می گرفت. همه اینا در یک آن از نظرم میگذره! دوباره نگاهی به کارون میندازم! چشمم رو می چرخونم ودنبال اون یه ذره آبی که اون وسط مونده و احتمالا گندیده ، می گردم و وقتی چشمم به آب میفته به همه اونایی که باعث خشکوندن این رود شدن لعنت میفرستم.
حالا دیگه زیر پل معلق به جای آب، زباله جریان داره!!! چشامو بستم که نبینم... هرروز جاده ساحلی بزرگتر میشه اما یکی نیست بگه آخه ساحل چی رو دارین اینقدر گسترش میدین! ساحل کارون؟!!! مگه کارونی مونده....
حتما انتظار میره که از شهرداری اهواز برای خشکوندن کارون و درست کردن پارک وجاده ساحلی (؟) و گذاشتن پارک بادی تشکر کنیم!
دعا می کنم رگ های انانکه در خشکاندن رگ حیاتی اهواز (شط کارون) نقش داشتند بخشکد.
پی نوشت: دوستان عزیز خوش حال می شویم اگر که به وبلاگ کلاس ساکت که متعلق به بچه های کلاس من است سری بزنید.
نعیم کلاس سومی است. خیلی نقاشی دوست دارد.مداد رنگی هایش دوستان صمیمی اویند. شاید اگر در آینده به هنرستان برود و نقاشی را دنبال کند ، به موفقیت های زیادی دست یابد.
محمدکلاس دومی است.خیلی فسقلی وریز اندام است.اداهای عجیب وغریب در می آورد وبسیار بازیگوش است. به غیر از ادا در آوردن، بقیه بازیگوشی هایش به دل می نشیند.
مینا کلاس سومی است. مینا با اینکه دختر است اما بسیار قلدر است ! وسعی می کند همه را بزند....بعضی ادا وشکلک هایش خیلی موذیانه وغیر قابل تحمل است. ولی بسیار خوش سلیقه وخوش خط است.
محمد اسدی کلاس سومی است.محمد خیلی لجباز است و از همه بزرگتر به نظر میرسد. محمد به کار همه کار دارد .محمد ومینا همیشه با هم جنگ دارند. وقتی محمد را دعوا می کنم برمی گردد وبغل دستی اش را به شیوه خودم دعوا می کند.(ادای من را در می آوردو من خنده ام می گیرد!!)
فاطمه هم، کلاس سومی است. فاطمه خیلی قیافه بانمکی دارد اما بسیار لوس است وبعضی حرکاتش شبیه حرکات موذیانه زنان خلیجی است. او دوم مهر از کویت به ایران آمده و وضع مالیش از بقیه بهتر است.
سید علی کلاس دومی است . او فقط فلج مغزی است و مشکل شنوایی ندارد اما چون در هیچ کلاس دیگری نمی تواند بنشیند مجبور است با بچه های ناشنوا هم کلاس باشد. گاهی با او حرف میزنم . او از همه بچه ها کند تر است و من گاهی برای او می نویسم. به نظر من در این کلاس به سید علی ظلم می شود. او به خانواده اش گفته که در کلاس همه با زبان اشاره صحبت می کنند و هیچ کس با من حرف نمی زند. او راست می گوید!
مجتبی کلاس دومی است. مجتبی ضمن شیطنت های کودکانه اش ، درسخوان هم هست! مجتبی از خود صداهایی در می آورد که به شدت گوش خراش است. گاهی که پشت به او می ایستم و او این صدا ها را در می آورد ، وحشت زده به پشت سرم نگاه می کنم و تازه متوجه می شوم که او با تولید این صدا می خواسته از من برای انجام کاری اجازه بگیرد.
امیر یا کم دقت است یا از لحاظ ذهنی کمی از بقیه عقب تر است. از روی نوشته هم غلط می نویسد! از دست امیر خیلی وقت ها بسیار عصبانی می شوم.
با اینکه بچه ها در پایه دوم وسوم باید شمارش وعدد نویسی و جمع و تفریق را ،بدانند اما بچه های کلاس من ، هیچکدام را نمی دانند و از روز اول تا به امروز با آن ها به شیوه های مختلف عدد نویسی را کار کرده ام.
بازی منچ ومار وپله در زمینه عدد نویسی و شمارش بسیار روش جالب وکار آمدی بود که بچه ها از آن بسیار استقبال کردند اما استفاده از بازی ها مستلزم آموزش قوانین است که کار نسبتا سختی است و گاهی آموزش قوانین بازی، مرا از انجام آن بازی منصرف می کند.
درس فارسی و روش تدریس آن دغدغه روزوشب من است و به شدت ذهن مرا مشغول کرده است. چند روز پیش از یکی از همکارانم پرسیدم که چگونه بچه ها را به صحبت کردن وادار می کند! به من گفت که تو می خواهی از دهان آن ها کلمه بیرون بکشی؟!!! عمرا بتوانی این کار را بکنی! گفتم یکی از مهم ترین اهداف درس فارسی قرائت صحیح آن است، نیست؟! گفتند که فقط برای بچه های عادی! نه برای این خل وچل ها! پرسیدم شما زنگ فارسی چکار می کنید؟! از بچه ها چه می خواهید؟!
همکارم گفت: زنگ فارسی فقط به بچه ها مشق می دهم تا بنویسند! و من کمی استراحت می کنم. در هفته یک زنگ را هم به حل تمرینات فارسی می پردازم. معنی لغات و جمله سازی وپر کردن جای خالی و...
پرسیدم: بچه ها تمرینات را انجام می دهند؟!
با خنده طعن آ لودی پاسخ داد: اینا؟! اینا که خنگن! خودم جواب می دهم.
به نظر من این استدلال (اینا خنگن) فقط زمانی به کار میرود که معلم بی سواد ، کم حوصله و شاید خ.ن.گ باشد و چون کم می آورد نقص هایش را به بچه ها نسبت می دهد.به هر حال برای این همکار بسیار موفقم آرزوی موفقیت روز افزون کردم و رفتم سر کلاس...
دیروز تمام وقتم روصرف طراحی یک بازی برای درس فارسی کردم. هنوز نقص های زیادی دارد اما امروز از معاون مدرسه مان که سال گذشته معلم ناشنوایان بود کمی کمک خواستم که تا حد زیادی به من کمک کرد. خانم ایشان هم که خود از همکاران ماست قول داد که به من در این زمینه کمک کند.
امروز سر کلاس با بچه ها بازی می کردیم که یک دفعه یکی از همکاران در زد ووارد کلاس شد وبچه ها تاسی را که در دست داشتند با شادی به همکارم نشان دادند . نمی دانستم باید توضیح دهم که داریم چه می کنیم تا دچار سوء ظن نشود و پیش خودش خیال نکند که این همکاران جدید الورود پشت در های بسته کلاس به جای تدریس منچ بازی می کنند یا نه؟!
گرچه چندان مهم نیست که همکاران درباره من چه فکری می کنند و میزان سواد مرا چقدر ارزیابی می کنند ولی قصد دارم در جلسه های شورای معلمین راجع به بازی های ساده که کاربرد آموزشی دارند با همکاران صحبت کنم و از آنها در این زمینه کمک بخواهم. چون میانگین سنی همکاران کمتر از سی ارزیابی شده ونیروی کاملا جوانی هستیم امید دارم که در این زمینه به موفقیت هایی دست یابیم.
پی نوشت: بعضی دوستان خدای ناکرده یک وقت خیال نکنند تحت تاثیر موعظه هایشان قرار گرفته ام و قالب وبلاگم رو عوض کردم. چون آدم تنوع طلبی هستم دوست دارم هر روز قالب وبم رو تغییر بدم.(قابل توجه خوزمرگانی ها و یکی از دوستان جاهلم!
)
چه سخت و غم انگیزاست، سرنوشت ِ کسی که طبیعت نمی تواند سرش را کلاه بگذارد.
دکتر علی شریعتی
این نقاشی یکی از حقه هایی است که در دوره دانشجویی (همین 6 ماه گذشته ) سوار کردم.
استاد کاروز مون اصرار داشت که آزمون آدمک گودیناف رو بر کیس تحقیقمون انجام بدیم و من که در شب های آخر دانشجویی به هر چیزی فکر می کردم جز کیس و گودیناف و... از یکی از دوستان نقاش وهنرمندم خواستم که از کودک درونش کمک بگیره و یک نقاشی در حد کودک 8 ساله ناشنوا بکشه!
نقاشی فوق نتیجه کار کودک درون 8 ساله ی سپیده عزیز است که خیلی هم استاد ازش راضی بود.
امروز چون خیلی از اداره خسته وعصبی برگشتم اولش یه درد دل نامه نوشتم که بذارم روی وبم ولی بعد چشمم به این نقاشی افتاد وعصبانیتم تا حدود زیادی فروکش کرد. تصمیم گرفتم این نقاشی رو روی وبم بذارم...
بعضی افعال ِ آدما ، کلمات را از معنی تهی میکنه !
بعضی کلمات ، افعال ِ آدم ها را از معنی تهی می کنه !
امروز با ذوق وشوق فراوان وبرعکس بقیه دوستان وطبق معمول ِ خودم، بدون هیچ استرسی به " مدرسه بهار انقلاب " رفتم و در همان نظر اول آسیه خانم ِ خودمون رو دیدم که غریب وبی کس وتنها در دفتر نشسته بود وهمکاران دیگر که از قبل با هم آشنا بودند با هم مشغول گفتگو وچاق سلامتی بودند.
آسیه تا منو دید گل از گلش شکفت و به سمت من اومد و سلام واحوالپرسی کردیم وبعد هم من با همکاران دیگه مفصلا احوالپرسی کردم. فضای دفتر مدرسه بسیار صمیمی بود و خیلی احساس خوبی داشتم!
جالب بود که در مدرسه همه بودند جز دانش آموزان عزیز! علتش هم این بود که در شادگان به مناسبت عید فطر ، یک هفته به صورت کاملا مردمی تعطیل می شود و در این یک هفته به شدت به دید وبازدید می پردازند.
القصه که ما امروز فقط گفتیم و خندیدیم و به عنوان میان برنامه گاهی به ما چای ، شربت و شیرینی هم تعارف میشد که خیلی هم مزه داد!
الحمدلله که در روزگار جوانی طعم شیرین چای تلخ معلمی را چشیدیم....( ایشالله قسمت شما !!!)
راستی دیشب نتایج کنکور اعلام شد ومن در رشته استثنایی دانشگاه اهواز در مقطع کاردانی به کارشناسی قبول شدم... موفقیتم رو به شدت به خودم ودوستانم تبریک میگم.![]()

«اينترنت» نام مخفف يكي از مخوفترين سرويسهاي جاسوسي، ضدجاسوسي، خرابكاري و ضد خرابكاري دنياست كه بهمنظور خرابكاري و ايجاد دردسر و اخلال در امنيت ملي ما اختراع يا كشف شده است.
اين نام مخفف نام كامل اين ارگان مخوف تحت عنوان «ارگان يا نهاد تفنگداران رودار و نامرد ترانكسشوال» (ا.ی.ن.ت.ر.ن.ت.) است كه زيانبارترين سرويس اطلاعاتي و نظامي دنياست.
از ماموريت اصلي اينترنت كمتر كسي خبر دارد. اينترنت، به راحتي و معمولا از طريق سيستم تلفن يا امواج ماهوارهاي وارد منازل، ادارات، موسسات و حتي نهادهاي نظامي ميشود و آنها را به تسخير خود در ميآورد.
بسياري از كساني كه با ماهيت و طرز كار اين شبكه خرابكاري آشنايي كامل ندارند گمان ميكنند كه اينترنت فقط از طريق دسترسي به اطلاعات بر روي كامپيوتر يا تلفن يا نهايتا راديو و تلويزيون و مايكروويو ماموريت خود را انجام ميدهد. درحالي كه اينطور نيست و اين فقط يك روي ماجراست.
طبق تحقيقات انجام شده توسط محققاني كه اسمي ندارند تا فاش شود؛ مغز متفكر پشت صحنه اينترنت كه يك صهيونيست بزرگ است، اين شبكه را به گونهاي به كار گرفته است كه به محض ورود به اينترنت افراد هيپنوتيزم شده و شبكه عصبي آنها تحت نظارت و كنترل بنياد بينالمللي حفظ حيات قورباغههاي بنفش در ميآيد.
بنياد مذكور در واقع هسته مركزي «موسسه نفوذ بر افكار عمومي و خصوصي و مياني مردم سادهدل» است كه وظيفه اجرا كردن منويات صهيونيست مذكور و ساير صهيونيستهاي نامذكور را برعهده دارد. آنها داراي دمو دستگاههاي عريض و طويلي بر روي اينترنت هستند كه كمپاني ياهو (به معناي آنچه يهوه خواست براي صهيون و قادر است قدرت او پس بيرون كنيد اعراب را از خانههايشان) يكي از آنهاست.
اين كمپاني در واقع هسته نرمافزاري شركت ماشينسازي كاترپيلار است كه توسط آنها خانههاي فلسطينيها تخريب ميشود.
هرگاه شخصي وارد اينترنت ميشود، توسط اين شبكه عظيم به خواب مصنوعي برده، ميشود و - بدون آنكه خود بداند - به انجام اعمالي نظير ساختن ايميل، نوشتن وبلاگ، جستوجو، گذاشتن كامنت و حتي استفاده از مترجم گوگل كه يك جاسوس رسواي CIA و موساد است تحريك ميشود.
هر چند اين نهاد صهيونيستي همچون ساير نهادهاي صهيونيستي به صورت بينالمللي اداره ميشود و همچون همه نهادهاي صهيونيستي بينالمللي براي ضربه زدن به نظام ما به وجود آمده است.
برطبق آخرين آمار و اطلاعات موثق (كه اسناد آنها هم موجود است) اينترنت با هزينه سالانه 3354 ميليارد دلار (آمريكا - تگزاس) به فعاليت خود ادامه ميدهد كه اشخاص و نهادهاي زير در تامين آن فعال هستند:
«ملت اسرائيل، دولت آمريكا، پارلمان هلند، حزب محافظهكار انگلند، حزب بنفشهاي مجارستان، روابط عمومي ساسونگ در آلمان، پليسهاي مخالف با ماري جوانا و مارادونا در آرژانتين، اعضاي ميانسال لژ فراماسونري در هاگزبري، دربار اردن، مخالفان با خالد اسلامبولي در مصر...»
كه عوامل مذكور ميزان 9دهم درصد از هزينه مذكور را تامين كرده و مابقی از سوي صهيونيست مذكور تامين ميشود.
«ارگان يا نهاد تفنگداران رودار و نامرد ترانسكشوال» سالي هفت بار مجمع عمومي دارد كه طي آنها نقشههاي جديدي براي نفوذ هر چه بيشتر به مردم جهان و به ويژه ضربه زدن به تماميت ارضي و موجودي ارزي ايران مورد بررسي قرار ميگيرد. اين ارگان يا نهاد سابقهاي طولاني داشته و آنچنان قدمتي دارد كه نهاد قديمي صهيونيستي فراماسونري بعدها از آن منشعب ميشود. ارتشبد سابق حسين فردوست در خاطرات خود (ص 273 جلد سوم، پاراگراف سوم) كه پس از مرگ وي منتشر شد در فصل مربوط به موساد مينويسد: «صبح به ديدن شاه رفتم. محمدرضا خيلي در هم بود. گفت ديشب سردرد داشته، مزاجش ناراحت بوده» كه به عقيده ناظران حروف مقطع كلمات «اينترنت خيلي خفنه» در صفحه بعدي به صورت پراكنده از طرف وي جاسازي شده بوده است. اينها فقط گوشهاي از ماهيت مخوف اينترنت است.
خوشبختانه ماهيت اين ارگان يا نهاد اكنون در نزد مردم و مسئولان ما آشكار شده است و تلاشهاي ارزندهاي براي قطع به اين سازمان، استعماري، جاسوسي، تروريستي، توريستي و... صورت گرفته است كه در آينده به آنها خواهد پرداخت.
محمود فرجامی | http://www.itanz.net




.jpg)